زنگ ِ آخر
19 اکتبر 2010
3 دیدگاه
یادمه اون قدیما که مدرسه می رفتم به زور یه دونه دوست نصفه نیمه پیدا می کردم. البته بهتره بگم اون منو پیدا میکرد! که وقتی نبود حسابی تنها می شدم. آخه با هیچ کس ِ دیگه هم صحبت نبودم. گرچه وقتی بود هم تنهایی محسوس بود. چون معمولا با بچه های دیگه می پرید. حالا که بزرگ تر شدم، احساس میکنم همون یه دوست نصفه نیمه رو هم تو محیط دانشگاه ندارم. اما خوبی اش اینه که تو این بیست و چهار سال عمری که خدا میگن داده! تا حدی به این تنهایی ِ همیشگی عادت کردم و راحت تر با این جور مسائل کنار میام.