بایگانی

نوشته‌هایی که ‘عشق نو’ برچسب زده شده‌اند

مَردی که مَرد نیست

28 نوامبر 2010 2 دیدگاه

ای کاش کودک بودی
آنگاه
من نیز کوچک می شدم
و باز کوچکتر
به سان قطره ای
قطره ای از قطره ای
که هنوز نمرده است
جان دارد
نفس می کشد
.
احساس دارد
احساس!
.
همچو مَرد
مردی که مرد نیست
.
احساس دارد
اشک می ریزد
اما
حسرت نمی خورد
می ایستد
.
چرا که کودکی دوستش دارد
کودکی که انسان نیست
.
احساس دارد…
احساس!

دسته‌ها:شعر برچسب‌ها: , ,

نديدن ها

20 نوامبر 2010 10 دیدگاه

مثل من باش!
خودت را نبین
پهنه ی گیتی هموار نیست!
عریان باید بود
بی پرده
بگو!
چه می خواهی
من به درک
خدا را خوش نمی آید
خدا را که باور داری؟
مثل من نباش!
خدا
تفسیر و منطق نمی خواهد
خدا عارف نیست
انسان تر از این هاست
سه روز و سه سال خواهد گذشت…
یاد را چه میکنی؟
با تنهایی و فردا
چه میکنی…

دسته‌ها:شعر برچسب‌ها: , ,

خروار خروار ابراز ِ علاقه و کشک!

17 نوامبر 2010 2 دیدگاه

آنها در مقیاسی وسیع عاشق می شوند. اما تداوم در عشقی دو روزه که حتی به سه روز نمی انجامد.

می میرم برات!

17 نوامبر 2010 2 دیدگاه

آنها آنطور که می گویند عمل نمیکنند! روزی سه بار می میرند اما هرگز از نفس نمی افتند…

دسته‌ها:پراکنده و کوتاه برچسب‌ها: , ,

همچون صدف برق میزد!

29 اکتبر 2010 5 دیدگاه
خواب دیدم، می خواستم برم اون طرف ِ چهار راه یه چیزی بخرم. بعد از کلی پیاده روی متوجه شدم که خیابون توسط مامورهای محترم پلیس بسته شده و کسی اجازه نداره از چهار راه رد بشه. به ناچار از چند پلیس ِ خانم و آقا که اونجا مستقر بودن درخواست کردم برم اون طرف، اما متاسفانه موافقت نکردن.
خیلی نا امید بودم و احساس کردم چاره ای جز برگشت ندارم. اما ناگهان توجه ام به یکی از پلیس های غیر ایرانی که پوشش اسلامی و ایرانی هم نداشت جلب شد. پس دلی به دریا زدم و گفتم ببخشید میشه برم اونور؟! اونم خیلی مهربون دستمو گرفت و با هم راه افتادیم. همین طوری که داشتیم میرفتیم، یکی از مامورهای تخمی ایرانی گفت: آخر با صدف اومدی؟ گفتم آره! متوجه شدم اسمش صدفه! رسیدیم اونطرف و یه درگیری مختصری با دو تا از ارازل داشتیم که وقتی متوجه شدن این دوست من پلیسه بی خیال شدن! خلاصه بعد از کلی اتفاق ِ باحال و رمانتیک و دیالوگ های عاشقانه از خواب پریدم و در غم و اندوه غریبی فرو رفتم که ای کاش در واقعیت هم چنین می شد.
نهایتا هم متوجه بختکی شدم که بدجور به جونم افتاده. دو تا زن چادری که بیشتر شبیه دار و دسته ی اجنه و شیاطین بودن هم در اتاق مستقر بودن. و عکس های روی دیوار طبق روال همیشه برجسته شدن و تغییرات کاملا محسوس بود. چند دقیقه ای با این حالت که دکترا بهش میگن فلجی ِ خواب درگیر بودم و هر چی داد و فریاد زدم کسی به دادم نرسید! شاید هم خودم فکر میکردم دارم داد میزنم. به نظرم داشتم خفه میشدم.

حواست نیست

29 اکتبر 2010 3 دیدگاه

تو خودتو گه می کنی. اما من از تو گه ترم. گرچه شاید خیلی هم تو کفت باشم!

پ .ن: این تو کف بودن واژه ی جالبیه. و در زیر مجموعه ی کلمات منحصر به فرد ادبیات معاصر ایران جا میگیره!!

مرسده جون

17 اکتبر 2010 6 دیدگاه

یه دوست دختر می خوام، که اسم اش مرسده باشه. از اینا که فیس بوکشون دو هزار و خورده ای فِرِند لیست داره. بعضی شبا هم منو دعوت کنه خونه اش. تا صبح بغلم کنه و کلی بخندیم با هم. قول میدم که صبح خیلی زود برگردم خونمون تا کسی نگرانم نشه.

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.