همچون صدف برق میزد!
29 اکتبر 2010
5 دیدگاه
خواب دیدم، می خواستم برم اون طرف ِ چهار راه یه چیزی بخرم. بعد از کلی پیاده روی متوجه شدم که خیابون توسط مامورهای محترم پلیس بسته شده و کسی اجازه نداره از چهار راه رد بشه. به ناچار از چند پلیس ِ خانم و آقا که اونجا مستقر بودن درخواست کردم برم اون طرف، اما متاسفانه موافقت نکردن.
خیلی نا امید بودم و احساس کردم چاره ای جز برگشت ندارم. اما ناگهان توجه ام به یکی از پلیس های غیر ایرانی که پوشش اسلامی و ایرانی هم نداشت جلب شد. پس دلی به دریا زدم و گفتم ببخشید میشه برم اونور؟! اونم خیلی مهربون دستمو گرفت و با هم راه افتادیم. همین طوری که داشتیم میرفتیم، یکی از مامورهای تخمی ایرانی گفت: آخر با صدف اومدی؟ گفتم آره! متوجه شدم اسمش صدفه! رسیدیم اونطرف و یه درگیری مختصری با دو تا از ارازل داشتیم که وقتی متوجه شدن این دوست من پلیسه بی خیال شدن! خلاصه بعد از کلی اتفاق ِ باحال و رمانتیک و دیالوگ های عاشقانه از خواب پریدم و در غم و اندوه غریبی فرو رفتم که ای کاش در واقعیت هم چنین می شد.
نهایتا هم متوجه بختکی شدم که بدجور به جونم افتاده. دو تا زن چادری که بیشتر شبیه دار و دسته ی اجنه و شیاطین بودن هم در اتاق مستقر بودن. و عکس های روی دیوار طبق روال همیشه برجسته شدن و تغییرات کاملا محسوس بود. چند دقیقه ای با این حالت که دکترا بهش میگن فلجی ِ خواب درگیر بودم و هر چی داد و فریاد زدم کسی به دادم نرسید! شاید هم خودم فکر میکردم دارم داد میزنم. به نظرم داشتم خفه میشدم.
خیلی نا امید بودم و احساس کردم چاره ای جز برگشت ندارم. اما ناگهان توجه ام به یکی از پلیس های غیر ایرانی که پوشش اسلامی و ایرانی هم نداشت جلب شد. پس دلی به دریا زدم و گفتم ببخشید میشه برم اونور؟! اونم خیلی مهربون دستمو گرفت و با هم راه افتادیم. همین طوری که داشتیم میرفتیم، یکی از مامورهای تخمی ایرانی گفت: آخر با صدف اومدی؟ گفتم آره! متوجه شدم اسمش صدفه! رسیدیم اونطرف و یه درگیری مختصری با دو تا از ارازل داشتیم که وقتی متوجه شدن این دوست من پلیسه بی خیال شدن! خلاصه بعد از کلی اتفاق ِ باحال و رمانتیک و دیالوگ های عاشقانه از خواب پریدم و در غم و اندوه غریبی فرو رفتم که ای کاش در واقعیت هم چنین می شد.
نهایتا هم متوجه بختکی شدم که بدجور به جونم افتاده. دو تا زن چادری که بیشتر شبیه دار و دسته ی اجنه و شیاطین بودن هم در اتاق مستقر بودن. و عکس های روی دیوار طبق روال همیشه برجسته شدن و تغییرات کاملا محسوس بود. چند دقیقه ای با این حالت که دکترا بهش میگن فلجی ِ خواب درگیر بودم و هر چی داد و فریاد زدم کسی به دادم نرسید! شاید هم خودم فکر میکردم دارم داد میزنم. به نظرم داشتم خفه میشدم.
دستهها:پراکنده و کوتاه
بختک, خواب و رویا, عشق نو