آنجا که تو باشی
9 ژوئیه 2011
۱ دیدگاه
گفتار سخت
گر توانم گفت، گفتار به سر رسد
در میان ِ سراسیمگی ام
یک نظر دیدار تو کافی است
آسمان
کوه
زمین
جای سختی است
کافی است!
چو از خود بی خود شدی
هیچ نگفتن کافی است
آتشی است در جانم
می سوزم از آن خود که ز ِ خود ساخته ام
شنیدن را چه سود
آنجا که تو باشی، اصوات به سر رسد
عشقی در جان دارم
تو را در جان دارم
عشق اگر باشد، همه جانم به سر رسد
آینه ای در دل هست
آینه ام گر که تویی
تصویر یاران به سر رسد
عشق آن است که تو باشی
آنجا که تو باشی، دگر اینجا به سر رسد
دستهها:شعر