بایگانی

بایگانیِ اکتبر 2010

شنبه، ایمان، سکوت

31 اکتبر 2010 3 دیدگاه

شنبه بود
زندگی جریان داشت
عشق
ایثار
حیات
واژه همچو معنایی غریب
اما
زنده بود
ایمان داشت
ناگهان
عصیان شد
بیابان شد
افسرده و بی جان
بی درنگ!
زمستان شد
زمستان شد

دسته‌ها:شعر برچسب‌ها: ,

همچون صدف برق میزد!

29 اکتبر 2010 5 دیدگاه
خواب دیدم، می خواستم برم اون طرف ِ چهار راه یه چیزی بخرم. بعد از کلی پیاده روی متوجه شدم که خیابون توسط مامورهای محترم پلیس بسته شده و کسی اجازه نداره از چهار راه رد بشه. به ناچار از چند پلیس ِ خانم و آقا که اونجا مستقر بودن درخواست کردم برم اون طرف، اما متاسفانه موافقت نکردن.
خیلی نا امید بودم و احساس کردم چاره ای جز برگشت ندارم. اما ناگهان توجه ام به یکی از پلیس های غیر ایرانی که پوشش اسلامی و ایرانی هم نداشت جلب شد. پس دلی به دریا زدم و گفتم ببخشید میشه برم اونور؟! اونم خیلی مهربون دستمو گرفت و با هم راه افتادیم. همین طوری که داشتیم میرفتیم، یکی از مامورهای تخمی ایرانی گفت: آخر با صدف اومدی؟ گفتم آره! متوجه شدم اسمش صدفه! رسیدیم اونطرف و یه درگیری مختصری با دو تا از ارازل داشتیم که وقتی متوجه شدن این دوست من پلیسه بی خیال شدن! خلاصه بعد از کلی اتفاق ِ باحال و رمانتیک و دیالوگ های عاشقانه از خواب پریدم و در غم و اندوه غریبی فرو رفتم که ای کاش در واقعیت هم چنین می شد.
نهایتا هم متوجه بختکی شدم که بدجور به جونم افتاده. دو تا زن چادری که بیشتر شبیه دار و دسته ی اجنه و شیاطین بودن هم در اتاق مستقر بودن. و عکس های روی دیوار طبق روال همیشه برجسته شدن و تغییرات کاملا محسوس بود. چند دقیقه ای با این حالت که دکترا بهش میگن فلجی ِ خواب درگیر بودم و هر چی داد و فریاد زدم کسی به دادم نرسید! شاید هم خودم فکر میکردم دارم داد میزنم. به نظرم داشتم خفه میشدم.

حواست نیست

29 اکتبر 2010 3 دیدگاه

تو خودتو گه می کنی. اما من از تو گه ترم. گرچه شاید خیلی هم تو کفت باشم!

پ .ن: این تو کف بودن واژه ی جالبیه. و در زیر مجموعه ی کلمات منحصر به فرد ادبیات معاصر ایران جا میگیره!!

آدم ِ فردا

27 اکتبر 2010 2 دیدگاه

فردا چشامو می بندم و برات این خط رو زمزمه می کنم:

در اوج تنهایی امروز، همه چی خوب و دل انگیزه.

صندوق ِ آرزوها

25 اکتبر 2010 6 دیدگاه

عزیزم انگار همین دیروز بود که با کلی امید و آرزو رفتیم مدرسه، پای صندوق ِ رای. دو کارت ملی، دو شناسنامه و دو خودکار مشکی (که تو خریده بودی) برای آزادی کافی بود. آزاد که نشدیم، کاش لااقل به خودمون رای میدادیم!

دسته‌ها:پراکنده و کوتاه برچسب‌ها: ,

لبریز

24 اکتبر 2010 17 دیدگاه

آهای!
بغض ام ترکید
سه روز و سه شب…

بی نهایتی یا
غرور و ریاضیات و تاریخی
ای یار!

آغازمان شگرف بود
                     و قلبمان
                           می تپید

هان؟!
متزلزل نباش

بگو
صبر می کنیم
آن قدر صبر میکنیم

تا صبر از ما
                شود
                     لبریز

شاید که
     دست ها پر شد
                و خالی نماندیم

دسته‌ها:شعر برچسب‌ها:

زندگی به سبک پیرمردها

23 اکتبر 2010 10 دیدگاه
من یه جای ِ بد زندگی میکنم:
جایی که خانم های خوب اکثرا مانتو روشن می پوشن و قد ِ نسبتا کوتاه یا متوسطی دارن. روسری گل گلی سر میکنن که آدمو یه جوری میکنه. باسن ِ بزرگی هم دارن!
من تو این خراب شده دارم زندگی می کنم. روزانه یک وعده غذا، برای تداوم حیات نوش ِ جان میکنم. مثل زن های حامله همیشه حالت تهوع دارم. طوری که سیگار هم نمی تونم بکشم. خواب خوبی هم ندارم! و از وضع موجود ناراضی ام.
صبح تا شبم تو نت میگذره و ساز از دستم نمیفته. یادمه یه بار هم بی دلیل عاشق شدم، که تقریبا میتونم بگم، خیلی گُه ِ بی جایی خوردم.
من با زندگی حال نمی کنم اما زندگی به مراتب با من حال میکنه. اینو حتی از خودش هم یک بار شنیدم. البته خیلی آروم در ِ گوشم گفت. اما خدا رو شاکرم که اینقدر خوب یادم مونده. آره خلاصه…

آن مرد رید

22 اکتبر 2010 3 دیدگاه

زندگیم شده چهار پنج تا دونه اسم مجازی و حجم بالایی از ایمیل های ِ روزانه ی ِ به درد نخور که بعضا از طرف  شخص خاصی هم ارسال نمیشه!

خواب و بی خواب

21 اکتبر 2010 2 دیدگاه

اون آدم ِ خوبی بود. بعضی شبا اونقدر آروم صدام میزد که نکنه یه موقع از خواب بیدار بشم. خیلی آدم خوبی بود.

دسته‌ها:پراکنده و کوتاه برچسب‌ها: ,

رهگذرانه گذشتیم!

20 اکتبر 2010 5 دیدگاه

بگذر از من چرا که من از تو گذشتم. اگر چه بیشتر تو گذشتی از من و بالاجبار من نیز گذشتم از آنچه نباید می گذشتم.

دسته‌ها:پراکنده و کوتاه برچسب‌ها: ,
دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.