شنبه، ایمان، سکوت
شنبه بود
زندگی جریان داشت
عشق
ایثار
حیات
واژه همچو معنایی غریب
اما
زنده بود
ایمان داشت
ناگهان
عصیان شد
بیابان شد
افسرده و بی جان
بی درنگ!
زمستان شد
زمستان شد
شنبه بود
زندگی جریان داشت
عشق
ایثار
حیات
واژه همچو معنایی غریب
اما
زنده بود
ایمان داشت
ناگهان
عصیان شد
بیابان شد
افسرده و بی جان
بی درنگ!
زمستان شد
زمستان شد
تو خودتو گه می کنی. اما من از تو گه ترم. گرچه شاید خیلی هم تو کفت باشم!
پ .ن: این تو کف بودن واژه ی جالبیه. و در زیر مجموعه ی کلمات منحصر به فرد ادبیات معاصر ایران جا میگیره!!
فردا چشامو می بندم و برات این خط رو زمزمه می کنم:
در اوج تنهایی امروز، همه چی خوب و دل انگیزه.
عزیزم انگار همین دیروز بود که با کلی امید و آرزو رفتیم مدرسه، پای صندوق ِ رای. دو کارت ملی، دو شناسنامه و دو خودکار مشکی (که تو خریده بودی) برای آزادی کافی بود. آزاد که نشدیم، کاش لااقل به خودمون رای میدادیم!
آهای!
بغض ام ترکید
سه روز و سه شب…
بی نهایتی یا
غرور و ریاضیات و تاریخی
ای یار!
آغازمان شگرف بود
و قلبمان
می تپید
هان؟!
متزلزل نباش
بگو
صبر می کنیم
آن قدر صبر میکنیم
تا صبر از ما
شود
لبریز
شاید که
دست ها پر شد
و خالی نماندیم
زندگیم شده چهار پنج تا دونه اسم مجازی و حجم بالایی از ایمیل های ِ روزانه ی ِ به درد نخور که بعضا از طرف شخص خاصی هم ارسال نمیشه!
اون آدم ِ خوبی بود. بعضی شبا اونقدر آروم صدام میزد که نکنه یه موقع از خواب بیدار بشم. خیلی آدم خوبی بود.
بگذر از من چرا که من از تو گذشتم. اگر چه بیشتر تو گذشتی از من و بالاجبار من نیز گذشتم از آنچه نباید می گذشتم.