خانه > شعر > نفس زنان و زنده

نفس زنان و زنده

من عمرم
من جسم ام
من هر آنچه را که نباید می داشتم، داشته ام
بدین سان
نرم و پریشان
همچو برف
می بارم
می پوسم
می میرم
و می دانم این درد
این غم بزرگ
زندگی ِ من است
و من نفس زنان و زنده می میرم
در اوج زندگی
جنگنده و خاموش

بهزاد .م
6-12-88 ساعت 5:10
کلاس عناصر و جزئیات ساختمانی 2
 —————————–
 پ .ن: نقاشی اثر Francis Picabia می باشد.

دسته‌ها:شعر برچسب‌ها: , ,
  1. 10 مارس 2010 در 12:10 ق.ظ. | #1

    همچو برفمی بارممی پوسممی میرمخیلی خوب بود…!

  2. 10 مارس 2010 در 3:26 ق.ظ. | #2

    من فریاد خاموش یک بغضم که در خود هزاران بار میشکند و دوباره تازه میشود .امان از این وضع …

  3. 11 مارس 2010 در 2:43 ب.ظ. | #3

    چقدر پارادوکس آخه؟زندگی کردن خودش شکلی از مردنه شاید

  4. 12 مارس 2010 در 9:24 ب.ظ. | #4

    منم بدجور از این کلاس ساختمان خاطره دارم همش می خندیدیم ته کلاس / حالا این خیلی خوبه که تو تونستی اینقدر قشنگ بنویسی سر کلاس به اون خشکی !

  5. 13 مارس 2010 در 10:15 ب.ظ. | #5

    فکر کنم ميفهمم چی ميگی:(

  6. 16 مارس 2010 در 3:00 ب.ظ. | #6

    و این غم بزرگ فقط در زندگی تو نیست خیلی ها توی این غم شریکن …

  7. 17 مارس 2010 در 12:08 ب.ظ. | #7

    قوم و خویش من همه از قبیله ی غم اند…

  1. هنوز دنبالکی دریافت نشده.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.