نفس زنان و زنده
من عمرم
من جسم ام
من هر آنچه را که نباید می داشتم، داشته ام
بدین سان
نرم و پریشان
همچو برف
می بارم
می پوسم
می میرم
و می دانم این درد
این غم بزرگ
زندگی ِ من است
و من نفس زنان و زنده می میرم
در اوج زندگی
جنگنده و خاموش
بهزاد .م
6-12-88 ساعت 5:10
کلاس عناصر و جزئیات ساختمانی 2
—————————–
پ .ن: نقاشی اثر Francis Picabia می باشد.
دستهها:شعر
مرگ, گذر عمر, زندگی مصنوع

همچو برفمی بارممی پوسممی میرمخیلی خوب بود…!
من فریاد خاموش یک بغضم که در خود هزاران بار میشکند و دوباره تازه میشود .امان از این وضع …
چقدر پارادوکس آخه؟زندگی کردن خودش شکلی از مردنه شاید
منم بدجور از این کلاس ساختمان خاطره دارم همش می خندیدیم ته کلاس / حالا این خیلی خوبه که تو تونستی اینقدر قشنگ بنویسی سر کلاس به اون خشکی !
فکر کنم ميفهمم چی ميگی:(
و این غم بزرگ فقط در زندگی تو نیست خیلی ها توی این غم شریکن …
قوم و خویش من همه از قبیله ی غم اند…