آنجا که تو باشی

9 ژوئیه 2011 بیان دیدگاه

گفتار سخت
گر توانم گفت، گفتار به سر رسد
در میان ِ سراسیمگی ام
یک نظر دیدار تو کافی است
آسمان
کوه
زمین
جای سختی است
کافی است!
چو از خود بی خود شدی
هیچ نگفتن کافی است

آتشی است در جانم
می سوزم از آن خود که ز ِ خود ساخته ام
شنیدن را چه سود
آنجا که تو باشی، اصوات به سر رسد

عشقی در جان دارم
تو را در جان دارم
عشق اگر باشد، همه جانم به سر رسد

آینه ای در دل هست
آینه ام گر که تویی
تصویر یاران به سر رسد

عشق آن است که تو باشی
آنجا که تو باشی، دگر اینجا به سر رسد

دسته‌ها:شعر

پرده

13 آوریل 2011 ۱ دیدگاه

پرده افتاد پس از آنکه سخن راندیم.
چشم ها ناگه گلستان شد.
دست ها مشت دروغین بشکست.
آغاز شد آنچه در شرف پایان بود.
.
حیرت از درخت چون هر نفسش با تو سخن می گفت
.
حیران بود
.
آنکه از دیدن خود ترسان بود.
ناگهان خندان شد.
.

دسته‌ها:شعر برچسب‌ها: , ,

89

4 آوریل 2011 بیان دیدگاه

زمین، رنگ و بوی مذهب داشت!
می سوخت.
می سوزاند.
و ما سوختگان بودیم در سالی که هرگز نگذشت.
حتی سخت…

رد کرده ی خاموش

8 مارس 2011 ۱ دیدگاه

خانه ای می سوزد
همچنان
پی در پی
همچو بارانی مهیب
همچو آن لحظه ی سرد
رد می شود آتش در این رد کرده ی خاموش
در این خاموش ِ بی احساس
خانه ای می سوزد
و فریاد
جای احساس اینجا کودکی شکفته است

لحظه های کرخت

29 ژانویه 2011 7 دیدگاه
ما که هستیم؟ شاید وقتش رسیده است که مثل سایرین باشیم. افکار فلسفی، و درد و غصه های به ظاهر بی علت و مبهم را تمام کنیم. چرا که ما انسانیم. انسان ِ کامل! اما شاید بهتر است ناقص باشیم. بدون دست… ننویسم. نسازیم. خلق نکنیم…! مردی کنار خبابان در حال یخ زدن است. مثل من نا امید و شاید هم بدتر…تلخ تر! اما چه فرقی میکند. ما که هستیم؟ مادرم، مادر عزیزم اگر امروز هستم تنها برای تو است. تو را به خدا دلت نسوزد. دردم را بیشتر نکن. این قرص ها مطمئنا زندگی ام را تغییر خواهد داد. پس می نوشم اولی و دومی و سومی را… با آب زیاد… مادر جان تو بگو… ما که هستیم؟ اینجا چه می کنیم؟ گرچه دیگر بازگشتی نیست و من بیکارم. هیچ نمانده جز خنده های پوچ و ابزود و عشق هایی که به آتش کشیدمشان! شاید دوست نداشتی پسرت عاشق باشد. من هم پذیرفتم! 

تو چه میکنی ای عشق کهنه؟ می دانی ما که هستیم… ما دردهای تاریک گم شده در قرص ها و سکوت ها… ما زولوفت ها و ونلافاکسین خور های به درد نخور! بیا این خشاب را خالی کنیم. نوش جانمان. هر چه بیشتر، بهتر. زیاد دارم از این چیزها. قرص ها، خوراک روز و شبم هستند. میخورم که بخوابم. تجویز دکتر است. صداها در سرم می پیچند: تمام کن. تمام کن! وقتش رسیده است. اما قبل ش بیا یک بار دیگر نشئه ی نشئه با هم بخوابیم. البته شاید نشود کاری کنم. زیاد خورده ام… میدانی که تعطیل می شوم. می ترسی؟ تو که ده سال بزرگ تری دیگر چرا؟ من جوانم و تو جوان تر. از چه می ترسی؟

دلبندم سراسر این جهان را دیدم. تو بودی! من بودم و من… و گاه خدایی در من… خدا را بیخیال. بیا یک خشاب دیگر بخوریم. نصف ، نصف! عادلانه است نه؟ چه کردی با من دختر! ای شریک زندگی ام چه می خواهی از من؟ من چه می خواهم از تو؟ هیچ… به خدا هیچ… جز حقوق اولیه مان را…

ما هنرمند بودم… ساز میزدیم…می نوشتیم… می سرودیم! حالا هم مرتد شده ایم. یعنی آنها میگویند که شده ایم. خوب شده باشیم. به درک! بگزار بگویند. یک لیوان شیر کاکائو بزن به سلامتی ِ جان و دهانی که کویر است! کویر! ترسیدی؟ نترس خشاب ها زیادند آن قدر که کار را یکسره کنند. بیا به سلامتی عشق و سکس… اما نه! آغوشت کافی است. بزن تا روشن کنیم جهان را… و دشتی بسازیم… بزرگ…

ما چه می خواهیم؟ ما آب می خواهیم. ما مجرم نیستم… آخر کجای دنیا نوشیدن آب گناه است و شلاق دارد…عزیزم بیا برویم یک جا برقصیم و مست کنیم… قرص ها هم زیادند… ما باید دستگیر شویم… اعتراف کنیم… به گه خوردن بیوفتیم و به قول دوستی که چهل روز در زندان بود در واقعیت هم بدهند بخوریم. تجاوز هم کنند. با این همه کلوزاپین عمرمان به دو روز هم نمی کشد. راست می گویند. ما مرتد شده ایم. از همان اول هم مرتد بودیم. اما به خدا می دانستیم خدا را… می دانستیم انسان را و هنوز هم می دانیم.

صبر میکنم تا بیایی… همه چیز تغییر خواهد کرد و ماه خواهد درخشید. ما را خواهند فهمید. روزی می آید که دیگر هیچ آوایی، رنگ و بوی غم نخواهد داد. بیا تمام ش کنیم… و در این لحظه ی کرخت، از این کرخت تر نشویم.

گفتگو ی اشتباه (1)

14 ژانویه 2011 4 دیدگاه

- – اندک اندک
- – و آرام…
- – عاشقت خواهم شد!

+ اما دير است
+ ديگر دير شده است
+ براي اين کارها وقت ندارم

- – اگر خواستي با هم مي خنديم
- – تا صبح

+ اما صبح وقت خواب است

- – خواب و رويا فرقي نمي کند
- – روياي فردايم مي شوي؟

+ فردا يا پس فردا؟

- – پس فردا بهتر است

+ مگر مي شود؟

- – نمي شود؟

+ مي گويم نه!
+ نمي شود!
+ هيچ وقت نمي شد

- – کار نشد ندارد!

+ آدم هاي مثل تو مي آيند… مي روند…
+ اما ديده نمي شوند

- – یعنی نمی شود؟

+ سخت نگير
+ تا بوده چنين بوده و تا هست چنین!

- – خسته شدي؟

+ خستگي هم دارد
+ مُردن هم دارد

- – دلداري مي خواهي؟
- – من خوب بلدم

+ غصه ندارد

- – اينقدر خونسرد نباش
- – يخ کردم

+ يخ در زمستان خوب است
+ نشئگي خاصي به آدم مي دهد

- – بعدش هم سيگار مي چسبد

+ چه شده؟
+ مثل چسب چسبيده اي به من

- – من و تو ندارد
- – شب دراز است و
- – ما بيدار
- – ما هشيار
- – ما عاشقان دو عالم!
- – خُرسند!

+ احمق نباش!

- – تا سه بشماري آمده ام!
- – بيايم؟!

+ خوب بلدم از اين بازي ها…

- – بازي دل شير مي خواهد

+ اما ديگر شب شده است
+ مگر نگفتم شب سرد است؟

- – سرمايي نباش
- – گرمايه ش با من

دسته‌ها:شعر برچسب‌ها: ,

مواد مذاب

12 ژانویه 2011 2 دیدگاه

ساعت حدودا دو ِ نيمه شب است
مواد مذاب از آسمان پايين مي ريزند
شهر منجمد شده، آرام آرام ذوب مي شود
و من تنها اين گوشه ي خانه
به چهار ديوار اتاق مي گويم:
گور باباي دنيا… بگزار ذوب شود!
از اول اش هم بايد ذوب مي شد
.
.

بهزاد .م
دي ماه 1389

دسته‌ها:شعر برچسب‌ها: , ,

پارانويا پيش از خواب

8 ژانویه 2011 2 دیدگاه

این یک رفتار تحقیر آميز است:

خندیدنت

مسخره کردن!

و گاهی با نقشه ی قبلی…

بارها دیده ام به دوستت میگویی این آدم دیوانه است. یا احمق است. و آرام طوری که من متوجه نشوم نشانم میدهی. من آدم بدبینی نیستم. با این وجود راستش را بخواهی گاهی به تو علاقه مند میشوم. و دلم می خواهد مال من باشی. با هم بخوابیم. یا مثلا صبح زود سرکلاس برویم و با هم ساندویچ بخوریم. و بگویم گور بابای دنیا. اما نمی شود. به خودم که می آیم تو دور میشوی. و من حتی نامت را نمیدانم. علت این بی توجهی، احتمالا بی علاقگی است. خوب تو هم مرا نمیبینی. فقط گاهی از روی کنجکاوی یا شاید هم دلسوزی چیزی میگویی و میروی. و در نهایت فکر میکنی من انسان بدبینی هستم. شاید هم درست فکر میکنی. 

می خواهم یک روز با اشتیاق درس بخوانم و نمره ی میان ترمم از همه بیشتر شود. و دیگر استاد نگوید فلانی تو چرا امتحان را بد داده ای؟ نمره ات را بخوانم؟ و من بگویم! نه!

بد نمی شد اگر می توانستم مثل آن مردهای ظاهر بین ِ بی استعداد ِ معمولی که فقط حرف میزنند و انصافا خوب هم حرف میزنند باشم. و برایت زبان بریزم. اما نمی شود. چون تو می آیی و چیزی می خوانی. و من به نقطه ی صفر میرسم. و افکارم در هم می پیچد. و انگار باید تا ابد با «این زومنیا» ی لعنتی دست و پنجه نرم کنم.

دیگر نمی آیی…

انگار گورت را گم کرده ای

مطمئن نیستم…

________________________

پ .ن: بي خوابي يا اين زومنيا يکي از انواع اختلالات خواب است که طي آن، شخص با به خواب رفتن مشکل دارد، زياد خواب مي ماند يا زود از خواب مي پرد.

نقطه. سر خط!

20 دسامبر 2010 5 دیدگاه

بی کرانه است دریا
کوچیکه قایق من
نازی رو هم گم کردم
وسط دشت
.
من نمی خوام برگردم به کودکی
یه چیزی یه جایی بود
حالا دیگه نیست
واسه چی برگرم پناهی عزیزم
پابرهنه هم که نمیشه برگشت
.
نقطه
سرخط
.
انسانم
در تلاطم غربت
.
و سخت می گذرانم
.
چرا که همه چیز سخت شده است

فرهنگ ِ بی فرهنگی

6 دسامبر 2010 4 دیدگاه

ناموس و غیرت دو واژه ای است که فقط و فقط در ایران کاربرد دارد و یکی از علل اصلی جرم و جنایت در کشور است. فرهنگ ایرانی آنقدر ها هم دوست داشتنی نیست.

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.